تبليغاتX
عباسگاه! - چه میدونم!تیتر نداره.!
همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین

 

انَِّ الیل الامتحان من اهمّ الایام فی الدنیا و الاخرة!

 

سلام.دلم تنگ شده بود واسه اینجا!شروع شدن فصل امتحانارو به همه شب امتحانیا و نیز خراخین محترم(خرخون ها)تبریک می گم. من و  نگارکه  به غلط کردن افتادیم!من اصلا موجود خر خونی نیستم.اینو نگار هم می دونه، اما خب،با چنان وضعیت درس خوندن معلومه که آدم مجبور می شه شب امتحان تا صبح بیدار بمونه و به استاد فحش بده که چرا این جا هارو حذف نکرده!(من که واقعه نخوابیدم اما تا جایی که اطلاع دارم نگار یه ۴-۵ساعتی خوابید).در نتیجه ۴-۵روزی می شه که به اینجا سر نزدم.حالا که ترافیک امتحانا یه کمی سبک شده (۲تا امتحان دوشنبه و یکی هم سه شنبه)گفتم بیام یه خودی نشون بدم و ضمنا همه این کسایی که در نبود من توطئه می کردند رو....(بگذریم)!و برم!خلاصه اینکه  اینارو گفتم که بدونید و اصلاً فکر نکنید که اگه نیومدم و آپ نکردم داشتم درس می خوندم!

اگه باور هم نکردید ،الان می فهمید چرا:

 

شنبه ساعت1 کتابخونه

 

من(در حالیکه تازه از ورزشگاه!!! رسیدم اونجا و نیشم هم تا کجا بازه):نگار چه خبر؟

(قبلا گفته بودیم که سلام در فرهنگ ما جایی نداره!البته این موضوع اخیراً داره خیلی به ضررمون و به خصوص من تموم می شه!) 

-هان؟هیچی!تا ص100 .چته؟خبریه نیشت باز شده؟

-نه.آخه دفعه اولمه که دوروز مونده به امتحان کتابو شروع می کنم!

-جدی؟ حالا می رسی تموم کنی؟(وای آخه نگار تو که می دونی!تو دیگه چرا؟؟؟؟؟؟؟)

-خب آره من اصولاً شب امتحانیم!

-وای خوش بحالت! ببینم تو گشنت نیست؟

-بریم!

 

ساعت2

 

-خب دیگه ناهارمونم خوردیم.بریم بخونیم.

(توضیح اینکه ما ناهارمونو تو قسمت مرجع که کسی جرات نداره خوراکی واردش کنه خوردیم!)

 سرتونو درد نیارم.ما اون روز به نتایج مهمی رسیدیم که هیچ کدوم ربطی به امتحان دوشنبه نداشت….

ساعت5

-نگار صفحه چندی؟

-100!

-

-

-

-شیرین من رفتم خونه

و طی یک عملیات ضربتی نگار ظرف 30 ثانیه دم در بود…

 

 فردا صبحش قرار شد که بریم کتابخونه دانشگاه.دیگه نمی خوام توضیح بدم که چرا این تصمیم رو گرفتیم و چی شد که نتونستیم بریم اونجا درس بخونیم چون اصلا مایل نیستم بیشتر از این آبرومون بره! خلاصه اینکه حدود ظهر بود و تو اتوبوس که تصمیم بر این شد که بریم خونه عموی نگار که چسبیده به خونشون  .تا لباسامونو در بیاریم و مکان رو شناسایی کنیم و از این جور مسائل و بعدش هم یه مقداری راجع به قیافه الویس پریسلی و 206 قرمزو نقش انگیزه در زندگی افراد صحبت کنیم یه 2ساعتی گذشت. ساعت یک بود تقریباً که مامان نگار زنگ زد و بعد چند دقیقه نگار گفت:خب شیرین مامانم میگه بیاین ناهار!

و در حالیکه تمام کابینت هارو باز کرده:اه نمی دونم عمو این شکلات هارو کجا گذاشته...

-زود نیست؟هنوز چیزی نخوندیم ها!

 

-نه بابا بریم من گشنمه

 

سر ناهار(باز بحث سر الویس طبق معمول)ساعت2

 

-خب من که ندیدمش نمی دونم چه شکلیه.یعنی شایدم دیدمش اما نمی دونستم اونه

-مگه می شه ندیده باشی…

بعد از آشپز خونه رو به مامانش که اون سر خونه بود :

مامااااااااااااااااااااااااان  تو توی دفتر خاطراتت عکس الویس پریسلی رو نداری؟

-نه

-پس عکس کیو داری؟

-من دفتر خاطرات ندارم اصلاً

-اااااااا پس خاطراتتو کجا می نویسی ؟(من نمی دونم کی به نگار گفته که همه باید دفتر خاطرات داشته باشن و توش هم عکس الویس پریسلی یا گزینه های مشابه...)

-...

نیم ساعت بعد

-نگار بریم؟

-کجا؟

درس

-هان؟نه بخوابیم

-خب بریم اونور هر کاری خواستیم همونجا بکنیم

-

یه ساعت بعد،اونجا!

-شیرین دیگه حرف نزن بذار بخونیم

-باشه

....

-نگار برو شیر دستشویی رو ببند چکه می کنه تمرکزم بهم می ریزه!

....

-نگار برو شیر دستشویی رو ببند چکه می کنه تمرکزم بهم می ریزه!

....

-نگار برو شیر دستشویی رو ببند چکه می کنه تمرکزم بهم می ریزه!

.....

-نگار!!!!!!!!!!!!برو دیگه

-

-خب باشه نرو...

-...

-شیرین صفحه چندی؟

-هان؟فکر کنم 2.تو چی؟

-25.به نظرت این عمو شکلاتارو کجا گذاشته؟

-نمی دونم...

(توضیح اینکه نگار 23صفحه از اون 25 صفحه رو دیشبش خونده بوده)

ساعت3،نگار همچنان مشغول جستجوی شکلات:

-شیرین میگما!

-هان؟

-میگم حالا به فرض ما درس بخونیم. 4سال دیگه لیسانس بگیریم..

-خب

-بعد 2سال بعدش هم وکیل بشیم.

-خب

-خب جمعا میشه ۶ سال

-خب

-خب که خب.بعدش چی؟بعدش چیکار کنیم؟

-نمی دونم!جداً ها!....

-وایسا ببینم...ااااا شیرین شیرین اینجارو! شکلاتا!

-ااا ایول!

نگار در حالیکه تخته های شکلات رو می چپونه تو کیفش:

-خب این  مال من،اینم مال من،اینم بر می دارم.خب بسه دیگه. بذار اینم باز کنم

و بعد یه بسته شکلاتو در اشکال مختلف(قابل توجه نگار!) می ریزه رو میز

-نگار چایی.......

-پایه ام!

 

 ساعت 4

 

- نشستیم دور میز،به پوست های شکلات نگاه می کنیم و لیوان های خالی چای

-نگار هنوز 25 هستی؟

-آره،تو چی؟

-منم هنوز 2ام.حالا می گم به نظر تو نگار....(<-- کاملاً خصوصیه شرمنده!)

ساعت 5

-نگار دیگه خیلی درس خوندیم.من برم خونه!

- بذار بیام تا یه جا برسونمت.

 

ساعت8 خونه خودمون

 

نگار(sms):عباس عباس بیداری؟پاشو رسیدیم!                  

من(که واقعا خواب بودم!):ها؟تازه پا شدم.

-

تو همون خواب و بیداری شمارشو گرفتم و ..

-الو؟از عباس به عباس

- به گوشم عباس!

-چقدر خوندی؟

-هیچی!

-منم هیچی!حالا دیگه شروع کنیم...

بعد از کلی بد و بیراه گفتن به باعث و بانی های بحث امروزمون!(یعنی همون روز)بالاخره قطع کردیم و البته هر دو به این موضوع اعتراف کردیم که ارزششو داشته!

 

اون شب نگار تا ساعت 1:30 و من تا ساعت 4:30 بیدار بودیم و صبح ساعت 8 هم امتحان داشتیم. و من با قیافه یی شبیه بالش سر جلسه حاضر شدم.نگار هم مث من اما یه ذره کمتر....

به هر جون کندنی بود این سه تا امتحان رو دادیم و پنج تا دیگه مونده و ما هنوز آدم نشدیم.هم چنان به همون بحث ها ادامه می دیم و با وجود 3-4 روز فرصت هنوز قصد نداریم لای کتاب 300 صفحه ای که تابحال باز نکردیم رو باز کنیم...البته من که زیاد نگران نیستم چون به قول شاعر:

تقلب توانگر کند مرد را!

 

 

 بزنید به افتخارمون!

 

پی نوشت:راستی تا یادم نرفته من دوروز قبل از نگار تصادف کردم که البته گفتن نداره

با یه پراید.من کاملا مختار بودم که به رونیز ماکسیما زانتیا یا پرید بزنم که زدم به آخری!

نمی دونم چرا هر کدام از ما(اه صدای مظفر خان داره از اون ور میاد جو گیر شدم! منظورم کدوم بود)یه کاری می کنه اون یکی هم همون کارو انجام میده ...(ولو اشتباهات بزرگ به قیمت بعضی مسائل نگار خانوم!)

 

حالا اجماعا بزنید به افتخارجفتمون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 20:57  توسط شیرین |