![]() |
![]() |
|
| همانطور که مستحضرید...اهم اهم....خب...بله البته.......ااااااا.......هیچی دیگه.....همین |
|
سلام...با اینکه گفته بودم تا نگار آپ نکنه منم آپ نمیکنم فقط قبلش بگم که آقای تجارت دوباره افتاد تو فاز امتحان....که هی امتحان بگیره هی امتحان بگیره...که ما هم هی بترسیم هی درس بخونیم...اما عمرا اگه ما درس بخونیم! قدیما یه چیزی شنیده بودم میگفت: "خواستم برم مدرسه نذاشتی!خواستم درس بخونم نذاشتی!خواستم کار کنم نذاشتی!خواستم برم سربازی نذاشتی! خواستم زن بگیرم نذاشتی! " و الی آخر! اگه تونستید بگید اون چی بوده،می فهمید ما چرا درس نمی خونیم! خب حالا برم سراغ بازی: 1.مسلما تاثیر گذار ترین اتفاق تو زندگیم این بود که به دنیا اومدم و دنیا رو با قدوم مبارک خودم نورانی کردم...و البته تاثیر گذار ترین فرد در زندگیم هم "خودم!" بودم 2.دومیش یه چیزیه که شاید واسه خیلی دخترا معضل باشه اما اگه باشه هم من از داشتن چنین معضلی لذت می برم(هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته!) و از اون مهمتر برادر دومم که تو زندگیم همه چیزم بوده و من خیلی چیزا رو از اون دارم.قبول دارم که همین الان هم در زندگی هیچ ...ی از آب در نیومدم اما همینی هم که هستم رو از اون دارم...کارایی که اصولا والدین باید انجام بدن،کارایی که حتی والدین هم انجام نمی دن و حتی کارایی که برای خودش هم انجام نداده رو برای من کرده و همیشه هم حواسش به منه! بعد از خودم اونو از همه بیشتر دوست دارم... 3.مورد سوم که خیلی تو زندگیم تاثیر داشته کتابه ...یادمه یه روزگاری انقدر کتاب می خوندم که کفر همه رو در آورده بودم. البته یه مدته این اعتیاد شدید از سرم افتاده که خیلی ناراحتم...دلیلش هم کنکور لعنتی بود 4.مورد چهارم دوسته که خب تو زندگه همه تاثیر داره...اولیش کسی بود که مدتها(فکر کنم 7سال )خیلی دوستای خوبی بودیم.همکلاسیای خوبی هم بودیم.اما اتفاقایی افتاد و یه چیزایی روشن شد که.....نتیجه اینکه الان دیگه دوستای خوبی نیستیم. دومیش رو که خب همتون میشناسین! یه نفر دیگه هم هست...اونم کوزت...که از این جور آدما کم پیدا می شه و خیلی هم خوبه که هر آدم همچین کسی رو تو اطرافیانش داشته باشه 5.بعدیش راجع به کنکور و دانشگاهه.کنکور منو از همه ی فعالیت های خوب خوبی که میکردم انداخت.اگه کنکور نبود من تا الان می تونستم نمایشگاه معرقم رو راه بندازم...کتاب خوندنم رو هم متوقف کرد...تمام انگیزه های زندگی رو ازم گرفت و....بعدشم که با اون همه زوری که زدم بازم نتونستم همین رشته رو تهران قبول شم و منم با وجود همون کالیبر بالا شهرستان برو نبودم! (از قرار،نگار هم همین طور بوده!) که نهایتا راهی آزاد شدیم و سیر قهقرایی زندگیمون شروع شد... در آخر هم می خوام در مورد چیزی که هیچ نقشی تو زندگیم نداشته بگم...و اون جدیت بود! تمام سعی خودمو کرد،نشد!
خب،انگار رسمه که پنج نفر دیگه رو هم دعوت کنم. بدینوسیله افراد زیر به بیان اعترافات هولناک دعوت میشن(همون تاثیر گذار ترین ها): بابابزرگ شب دریا یا همون به پاکی دریا! دیگه....اه خب این پت همه رو دعوت کرده دیگه من کیو دعوت کنم!..... آها! صدرا بعدشم سگ و گربه و پت!!!!!!!!!!!!!
راستی دقت کردین چقدر پت و مت داریم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 19:41 توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بیکاری و هزار دردسر....خواستیم خاطراتمونو تعریف کنیم تا به شاهکار بودنمون پی ببرید و ما را تمجید کنیدومااعتماد به نفسمان زیاد شود....
|
| نویسندگان |
|
شیرین نگار شیرین و نگار |
| نظرسنجي |
| آمار سايت |
|
RSS
|